![]() |
![]() |
|
| این جهانی که همش مضحکه و تکراره....تکه تکه شدن دل چه تماشا داره!؟ |
|
سلام... من اصلا قصد نداشتم تو این وبلاگ از خودم شعر یا ترانه ای بذارم.... اما امروز می خوام اینکار و بکنم... دوست ندارم نظراتتونو بدونم...اگه اینجوری خوبه...گاهی وقتا از خودم ترانه بنویسم.... خودکشی!! دوباره شب شد و من دوباره آروم ندارم! نمی تونم چشامو یه لحظه رو هم بذارم! بازم امشب مث هر شب پُرم از حسرت خواب! عاصی و دل زدم از یه مشت سوال بی جواب! عصبی کرده منو این همه رمز این همه راز! فکر خط خطیِ من پر شده از غیر مجاز! به سرم زده که قید زندگی رو بزنم! به سرم زده که تیغو بکشم رو گردنم! وقتشه فکری به حال فکر بی اساس کنم! وقتشه دنیا رو از دست خودم خلاص کنم! اسم تو مثل همیشه رو لبای خستمه! بسته ی قرص ترامادول کنار دستمه! دوباره خیره میشم به کاغذ ترانه هات! دوباره پا می ذارم تو کوچه های خاطرات! وقتشه واسه همیشه یادت از یادم بره! وقتشه که از منم فقط بمونه خاطره! قرصا رو بدون آب دونه به دونه می خورم! تیغو می ذارم رو گردنم رگم رو می بُرم! آخرین سیگار زندگیمو آتیش می زنم! توی دستای خودم میشکنم و جون می کَنَم! می بینم سایه ی مرگو که میاد توی اتاق! خیلی حس خوبیه یه حادثه س...یه اتفاق! هر چی جون مونده برام جَم می کنم تا آخرین بار... رو یه کاغذ بنویسم...زندگی....خدانگهدار....!!!!!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 13:6 توسط بابایی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
گفتم: برای اینکه از ماه تمام دلم بگویم...بگذار...دمی و درنگی....ببینمت...بابایی!
|
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 |
|
RSS
|