![]() |
![]() |
|
| این جهانی که همش مضحکه و تکراره....تکه تکه شدن دل چه تماشا داره!؟ |
|
سلام دخترک من! ادامه ی نامه ها را برایت می نویسم...! ساعت ۲.۳۰ دقیقه بامداد... نه خوبم.....نه بد! سیگاری روشن می کنم و به برق چشمهای تو می اندیشم....!!! تو به جای سیگار پسته بشکن! یا آب پرتغال بنوش!تا سالم زندگی کنی! به سرعت دارم در سیاه چال تکلف سقوط می کنم... هر چه از تو و خودم نوشته ام و گفته ام را پس می گیرم... و به جایش سیگاری روشن می کنم...!!! همیشه پندارم این بود...که ما ( من و تو!) هنوز به زندگی موعود خود نرسیده ایم و برای رسیدن به زندگی موعود ذهنمان...باید سوار بر اسب زمان پیش برویم... غافل از اینکه کسی نبود تا به ما بگوید: (( هی عمو!!! زندگی همین است!!)) حالم خوب نیست! برایم دعا کن! چشمهای تو گل آفتابگردانند!! به کجا نگاه کنی...خدا آنجاست...!!! هزارمین سیگارم را روشن می کنم...پس چرا سکته نمی کنم؟ نمی دانم......!!!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 19:35 توسط بابایی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
گفتم: برای اینکه از ماه تمام دلم بگویم...بگذار...دمی و درنگی....ببینمت...بابایی!
|
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 |
|
RSS
|