![]() |
![]() |
|
| این جهانی که همش مضحکه و تکراره....تکه تکه شدن دل چه تماشا داره!؟ |
|
ما چرا می بینیم؟ ما چرا می فهمیم؟ ما چرا می پرسیم؟ گربه هم می فهمه! رود هم می فهمه! سنگ هم می فهمه! میگی نه؟؟؟ میگی نه!؟ خب دمب گربه رو لگد بکن...سنگو صیقل بده و بوداش کن! اگه وارونش کنی شکل یک خمره میشه! خمره رو خرد بکنی خاک میشه! خاک هم می فهمه...باد هم می فهمه...! اگه بخوای به آشیونه ی یه کلاغ نزدیک بشی...به جوجه ش دست بزنی...چشمتو در میاره! همچی قار قار می کنه که انگار دختر شاه پریون سر هفت تا دختر یه پسر کاکل زری زاییده! کز کردی رو شونه هاتو خودتو می بینی... پرده ی پنجره ی چشماتو ور دار و ببین دنیا رو! دیدنیه! چشم ما رفتیه! زندگی مهلت پرسیدن به ماها نمی ده!
این جهانی که همش مضحکه و تکراره! تکه تکه شدن دل چه تماشا داره..؟؟؟
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 14:11 توسط بابایی |
|
|
سلام... هرچی فکر می کنم می بینم کاری که می خوام بکنم جنجال نیس! اما نمی دونم چرا فک می کنم جنجاله! فک می کنم وقتش رسیده که منو بشناسید و بدونین کیم و از کجا! وقتش رسیده که با دخترکم اتمام حجت....که نه! خدافظی...اونم نه! ولی وقتش رسیده که بهش تبریک بگم! دخترکم! عزیزکم! بابایی جدید و بهت تبریک میگم!!!!!!!!!! ازش خوب مواظبت کن...! شبنم عزیز نوشته بود: ((نوشته هات خصوصی شده!)) یادم میاد یه روز به دخترکم گفتم : ((هیچ کس به جز تو حق نداره منو بابایی صدا کنه!)) اما از امروز...من بابایی همه کسایی هستم که دلتنگ دخترکشون هستن...یا بابایی شون! بابایی همه شمایی که منو تنها نمی ذارین... بابایی آرام...بابایی پریا....بابایی هیرودیا...محمد رضا....محمد...پرستش مهدی...مجید...امین بزازان...همتون! حسین متولیان هم که...خودش یه باباییه!! حرفام بچه گونه نیس! قشنگه!!! خواهش می کنم این قسمت از حرفام و نخونین!! چون مخاطبم دخترکمه!! که بین خود شماس! (( بابایی...گذشتن از تو...ساده نبود! هنوز هم ماه...منو به یاد تو می ندازه...هر شبی که دیدی ماه کامله...بدون به یادتم! اما مجبورم برم...نه با تو...بی تو!!! تو رو با بابایی جدیدت تنها می ذارم...زدم به سیم آخر...! دیگه مخاطبم تنها و تنها تو نیستی...می دونم خوشحالی! چون همینو می خواستی...خداحافظ...همین حالا!!)) حالم عجیبه...نه خوبم...نه بد! اما حس می کنم از خواب بیدار شدم! خیلی خوابیدم...بدنم درد می کنه...خواب عجیبی بود!! یه جاهاییش مث کابوس...یه جاهاییش مث رویا...! عجیب بود! این عکس...عکس منه...عکس بابایی!!! البته قبل از اینکه دخترکشو ببینه...قبل از اینکه...موهاش سفید بشه!! اگه یکم طول میکشه تا باز بشه...به من ببخشید...!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 22:5 توسط بابایی |
|
|
سلام...این آخرین نامه ی من به دخترکمه! واسه بار آخر دخترک خطابت می کنم...می دونم که داری می خونی و می دونی که... بابایی...همه چی تموم شد...همه چی همون طوری شد که می خواستی! می خوای بدونی چطوری؟ تا آپ بعدی صبر کن! و نوشته های بعدی رو نخون...چون یه بار واست اول یه کتاب نوشتم...! خودت می دونی که...!!!؟؟ در مورد عکسی هم که امروز می ذارم...باید بگم که: زیبا ترین عکسیه که به عمرم دیدم!!!! ------------------------------------------- هوا...هوای جنوب! نرمه بادی و...ریز ریزٍ باران!! زمین خیس و نمناک...آمیخته به عطر باران....و من....بابایی هستم! که می نویسم و می گویم...قرار نیست که بمانم! پس در باران... با او می شوم!! قرار ماندن ندارم...موسمی که ابر خاکستری دل...بارانی ست....نه! نخواه از من! اگر می خواهی باشم...باید بروم...اما...نه بی تو! که با همه ی تو! با همه ی آنچه که تو را...دخترم نامیدم! ساده...متین...قشنگ... و تو مرا....بابایی صدا کردی...
این دل نوشته ها را...دوستش دارم...تمام این کلمات و واژه ها را...که نه! که تمامی مقصود دلم را اهل روزگار بدانند...من او را دوست می دارم! هنوز عطر نگاه او با من است...هنوز آن دستمالی که اتو کشیده... برای من یعنی تمنای او.... حتی آن مهری که به کینه آمیخته است....هنوز....! ---------------------------------- آپ بعدی من یه آپ جنجالیه...!!! برای دیدنش به هیچ کدومتون خبر نمیدم! منتظرم باشید! |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 13:22 توسط بابایی |
|
|
یادت هست بابایی؟ گفتی: حیا و حجب گلگون دخترم...اجازه نمی دهد رو در روی بابایی..بگوید...از آنچه نمی تواند؟؟؟ گفتی: بگو دخترم! بگذار دلت بگوید و دستت بنویسد... بابایی! به جان تو! که از هیچ کس و ناکس...گله ای ندارم... از عزیزانم حتی...عزیزانی که مرا...به سادگی باد آشفتند و پرپر کردند! نه! نه! دیگر جایی برای گلایه نیست...تنها می خواهم بنویسم که روزی روزگاری...پیش آنکه مرا عشق آموخت...پیش دلم...کم نیاورم! می خواستی بشنوی؟ بشنو! این دختر بابایی ست... که می خواهد بگوید...بخواند...بخوان بابایی...با تمام دل بخوان!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 20:59 توسط بابایی |
|
|
همیشه از خودم و دل خودم نوشتم... اما امروز از دل دخترکم واستون میگم... البته...این واسه روزایی که...با من بود.....فقط با من!!!
یه جورایی بابایی دلم می خواد تنها باشم! ولی تو باهام بمون تا طرح ماهو بکشم! بابایی حرفای تو ارزش دنیا رو داره! می دونم که تکیه گاهی وقتی دل کم میاره! ------------------------------- حالا....برای بار نمی دونم چندم...اما بازم ازت می پرسم: (( یادت هست بابایی؟؟؟))
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هفتم اردیبهشت 1386ساعت 23:0 توسط بابایی |
|
|
خواندن این مطلب باعث نوشتن این پست شد: تو به ماه خیره می شوی و....من به تو... (از وبلاگ جزیره) ----------------------------------------------------------------------------- امروز دلم...سراغ تو را گرفت... گفتم: ببین! گوشه ی آسمان ماه را...چه تنهاست...تنهاست... ماه...تنها عکسی که از تو دارم...
حالا دیگه خیلی خوب میدونم...که ماه...همون ماه شوخ و فتان... سپردن دل ماست....که خالی کنج لبونش نهاده!! هی ماه! برو....برو! که مهمون قشنگ....تو خونه دارم....امشب! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 20:40 توسط بابایی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
گفتم: برای اینکه از ماه تمام دلم بگویم...بگذار...دمی و درنگی....ببینمت...بابایی!
|
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 |
|
RSS
|