![]() |
![]() |
|
| این جهانی که همش مضحکه و تکراره....تکه تکه شدن دل چه تماشا داره!؟ |
|
من: دخترک... دخترک: دخترکت مُرد!!!!!!!! من : اون همه دوییدن و سراب...این همه درخشش و سیاه! تا کجا من اومدم؟ چطوری برگردم؟ چه درازه سایه م! چه کبوده پاهام! من کجا خوابم برد؟ یه چیزی دستم بود...کجا از دستم رفت؟ من می خوام برگردم به کودکی! قول میدم که از خونه پامو بیرون نذارم سایه مو دنبال نکنم! تلخ تلخم مث یه خارک سرد... سردمه و میدونم هیچ زمانی دیگه خرما نمیشم! چه غریبم روی این خوشه ی سرخ...! من می خوام برگردم به کودکی! دخترک : نمیشه...!نمیشه...!نمیشه...!نمیشه...! کفش برگشت برامون کوچیکه! من : پا برهنه نمیشه برگردم!؟ دخترک: پل برگشت توان وزن ما رو نداره برگشتن ممکن نیس! من: برای گذشتن از ناممکن کیو باید ببینم!؟ دخترک: رویا رو! رویا رو.............رویارو! من: رویا رو کجا زیارت بکنم؟ دخترک: در عالم خواب! من: خواب به چشمام نمیاد! دخترک: بشمار! تا سی بشمار! یک و دو! ـ یک و دو! ـ سه و چار! ـ سه و چار! ـ پنج و شش! ـ پنج و شش! ـ هفت و هشت! ـ هفت و هشت...................!
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 22:23 توسط بابایی |
|
|
خب...آره که خیابونا و بارونا و میدونا و آسمونا ارث بابامه! واسه همینه که از بوق سگ...تا دین روز...این کله ی پوک و می گیرم بالا! و از بی سیگاری می زنم زیر آواز... و انقدر می خونم...تا این گلوی وامونده وا بمونه! تا که شب بشه و.... بچپم تو یه چار دیواریه حلبی...که عمو بارون رو طاقش...عشق سیاه خیالی منو...ضرب گرفته...
شام که نیس...خب زحمت خوردنشم ندارم!! در عوض...چشم منو و پوتینای مچاله و پیریه که...رفیق پرسه های بابام بودن! بعدشم واسه اینکه قلبم نترکه...چشمارو می بندم و کله رو می بندم و ول می کنم رو بالشی که پر از گریه های ننمه! گریه که دیگه عار نیس! خواب که دیگه کار نیس! خواب که دیگه کار نیس...تا مجبور باشی از کله ی سحر تا بوق سگ... یامفت بگی و یا مفت بشنوی و...آخر سرم...انقدر سر به سرت بذارن... تا سر بذاری به خیابونا!! هی...هی...دل بده تا پته ی دلمو واست...رو کنم... می دونی؟ همیشه این دلم به اون دلم میگه : زکی!!! تو این دنیای هیشکی به هیشکی...این یکی دستت...باید...اون یکی دستتو بگیره! ورنه...خلاصی...خلاص! من...من یاد گرفتم...چجوری شبا از رویاهام...یه خدا بسازم... و دعاش کنم که...عظمتتو جلال!!! امشبم گذشت و.... کسی ما رو نکشت!!!
بعدشم چشمامو می بندم و...دل و می سپرم به صدای فلوت یدی کوره! که هفتاد ساله تمومه...عاشق یه دختر چارده ساله ی...بوره!! منم عشق سیاهمو سوت می زنم...تا خوابم ببره... تا خوابم ببره... تا خوابم ببره... تا خوابم ببره... تا خوابم ببره...
آره بابایی...یک روز من بی تو....اینطوری میگذره...قشنگه!؟ |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و چهارم فروردین 1386ساعت 20:35 توسط بابایی |
|
|
به ساعت نگاه می کنم حدود سه نصفه شب است... چشم می بندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم...
و طبق عادت کنار پنجره می روم...سوسوی چند چراغ مهربان...و سایه های کِشتار شبگردان و خمیده گسترده بر حاشیه ها... و صدای هیجان انگیز چند سگ.... از شوق به هوا می پرم چون کودکی ام و خوشحال که هنوز... معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است!!! آری از شوق به هوا می پرم و خوب می دانم...
سالهاست که مرده ام!
کجایی بابایی...کجایی؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت 11:59 توسط بابایی |
|
|
نیسش....نمی دونم کجاس...چه می کنه...ولی می دونم که ندارمش! هیچ وقت نخواستم...که تو رو با چشمات به یاد بیارم....نمی خواستم که... تو رو تو گم ترین آرزوهام ببینم... آخه تو هول و ولای پریشونیا و تو رو نداشتن...تو گیر و دار ِ....ای بابا! دل تو هیچ...حال اون خوش....ای بی مروت! دیگه دلی می مونه؟؟؟ که جور دل کبوتر بزنه؟ که با شما....از جون زندگیش بگه؟؟؟ بگه که...هنوز زنده س... هنوز زنده س... هنوز زنده س... هنوز زنده س...
اگه صدا صدای منه...نفس اگه نفس تو...بذار که اون خوش غیرتاش بدونن! که دل...دل بابایی...دیگه دل نیس...دیگه دل نمیشه....نه دیگه! این واسه ما دل نمیشه!!!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم فروردین 1386ساعت 14:11 توسط بابایی |
|
|
سلام...حسیم متوکلیان عزیز(http://botgar.persianblog.com/) حق داره! من باید منبع چیزایی رو که می نویسم بگم! تمامی مطالبی که توی وبلاگ من مشاهده می کنید متعلق به دکتر مجتبی معظمی و مرحوم شادروان حسین پناهیه! شما دوستان می تونید دکلمه ی همین نوشته ها رو در سی دی و کاست بابایی(با صدای پرویز پرستویی) و سلام خداحافظ! (با صدای مرحوم حسین پناهی) گوش کنید! همچنین می تونید به مجموعه ی چشم چپ سگ(نوشته ی مرحوم پناهی) مراجعه کنید!
اگه تا الان منابع و اعلام نکرده بودم....واسه این بود که می خواستم ناشناخته بمونم! اما فکر کنم الان خیلیا منو شناختن!!!!!! ------------------------------------------------------------------------------ گفتم : بقچه ی سفر می بندی!؟ گفتی: آره! اگه خدا بخواد می خوام برم سفر!! گفتم: کی بر می گردی؟ گفتی: سه میلیون سال دیگه!!!!! گفتم: سه میلیون سال دیگه!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟ چطوری پیدات کنم!؟ گفتی: با قطار بیا جنوب! اون جا پیاده شو! هر جا بابونه ای دیدی بو کن! من اون جام....!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه چهارم فروردین 1386ساعت 21:29 توسط بابایی |
|
|
سلام...شاید این دومین باریه که مخاطبم شما عزیزانی هستید که گاه به گاه به خونه ی تنهایی من سر میزنید! قبل از هر چیز از همتون ممنونم! بخاطر پیغام های پر از مهرتون! از اینکه انقد بهم لطف دارید ازتون ممنونم و امیدوارم بتونم محبتهاتونو جبران کنم! خدمتتون عرض شود که...برای بعضی دوستان یه ابهاماتی پیش اومده بود. در مورد من و دخترکم...که نیس! یکی از دوستان پرسیده بود: شما فامیلی تون بابایی ِ! یا بابایی صداتون می کنن؟ جواب سوال شما گزینه ی دومه!!! منو بابایی صدا می کنن! یکی دیگه از دوستان می خواس از من و دخترکم بیشتر بدونه! من دخترکم و بعد ازچند سال دیدم! پیداش کردم! روزگارمون خوب بود! مث همه ی پدر و دخترا! گاهی یه اختلافایی داشتیم...! من کلافه بودم! از همه چیز و از هیچ چیز! مهربون بود! اما نه به اندازه ی خودش! اون قدر که باید می بود! هیچ وقت دوس نداشت پای حرفای سیاه من بشینه...حق داشت! ...بالاخره هم رفت و منو با یاد روزایی که با هم بودیم تنها گذاشت! چیزایی که می نویسم...چیزایی که باید بهش می گفتم! بگذریم...سال جدید رو به همتون تبریک میگم! امیدوارم به همه ی آرزوهاتون برسید! اگه دوست داشتید می تونید با من از طریق آی دیم در ارتباط باشید: babaee_tanhast_dokhtarak@yahoo.com در ضمن مریم عزیز...منم وقتی می نویسم بابایی...بغض می کنم! --------------------------------------------- گفتی: دیدی!؟ دیدی چه ساده و چه به سادگی از شب و ماه و ستاره گفتیم و...از هم...گذشتیم؟ دیدی هیچ کس از ما...با ما نبود!؟ گفتم: آره...می دانم! گفتی: من از خورشید و تو از ماه گفتی! همه هرچه داشتیم رو کردیم و...به عشق باختی روزگار را! بابایی! من همیشه می خواستم...عشق را در کنار زندگی داشته باشم! تو و من! من و تو خودمان را به زندگی بگوییم! گفتم: می گوییم دخترم! امان بده!
گفتی: چه روزها و چه شبهایی که از شما می خواستم! بابایی! به زندگی فکر کن! به آنچه که در کمین ما نشسته است! تند و جاری و سرکش! هی می گفتم: بابایی! برای یکی و یگانه شدن! بایستی که ما...آبروی عشق را نگه بداریم! چه روزها و چه شبهایی که از دست شد... گفتم: آن روزهایی که رفتند و آن شبهایی که جا نهادیم در پستوی دل...حکایت دل ما بود...دخترم! گفتی: خودت گفتی بابایی...که رد هر آنچه که رفت نباید گرفت! پس از آنچه که رفته است...نگو! بگذار از آنچه که می آید بگویم! از روزگار پر گلایه! از آنچه مرا دلتنگ کرده است! از آنچه مرا در خود شکسته است! بگذار این بار از بابایی بگویم...از کسی که از دل دخترش بی خبر است... بابایی...به بویت قسم....خسته ام! دیگر چشمهایم اشکی ندارد برای ریختن...دیگر از این همه واهمه...پُکیدم....می فهمی؟؟؟ گفتم: سعی می کنم...جون بابایی من...من مهیای شنیدنم...بگو! به بابایی بگو....
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوم فروردین 1386ساعت 14:3 توسط بابایی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
گفتم: برای اینکه از ماه تمام دلم بگویم...بگذار...دمی و درنگی....ببینمت...بابایی!
|
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 |
|
RSS
|