![]() |
![]() |
|
| این جهانی که همش مضحکه و تکراره....تکه تکه شدن دل چه تماشا داره!؟ |
|
ديوونه کيه؟عاقل کيه؟ جونور کامل كيه؟
سر به سرم ميذاره اين روزگارخاک می کنه می سوزونه مثل سيگار
پشت در زندگی ما مونده ييم
آواره و از همه جا رونده ايم
چپ چپ نگاهم می کنی يعنی چه؟
با خواب سياهم می کنی يعنی چه؟
به گربه هه سنگ می زنی گنا داره!
چشمات و وامی کنی...اونم خدا داره
مه همه مون ميوه ی يک درختيم
کفترای اسير تو تور بختيم
خونه می خوای؟ ستون ميشيم
خاک و گچ و بتون مشيم
مرده داری اين جونمون
لاغر داری اين خونمون
روياهامونو ازمون نگيرين
نگين بميريم همه مون می ميريم
هرکی نتونه بپره ديوونه س؟
پول نباشه قد کشيدن فسونه س؟
بپر دختر اين ور جوب
بابایی هنوز منتظره!
خواستی بيای جون خودت
سيگار زر يادت نره!
ديوونه کيه؟عاقل کيه؟ جونور کامل کيه؟
واسطه نيار به عزتت خمارم حوصله ی هيچ کسی رو ندارم
کفر نميگم سوال دارم يه تريلی محال دارم
تازه داره حاليم ميشه چيکارم
می چرخم و می چرخونم سياره م
تازه ديدم حرف حسابت منم
طلای نابت منم
تازه ديدم که دل دارم بستمش!
راه ديدم نرفته بود رفتمش!
جوونه ی نشکفته رو رَستمش!
ويروس که بود حاليش نبود هستمش!
جواب زنده بودنم مرگ نبود...جون شما بود؟
مردن من مردن يک برگ نبود...تو رو به خدا بود؟
اون همه افسانه و افسون ولش؟
اين دل پر خون ولش؟
دلهره ی گم کردن گدار مارون ولش؟
تماشای پرنده ها بالای کارون ولش؟
خيابونا سوت زدنا شپ شپ بارون ولش؟؟
ديوونه کیه؟عاقل کيه؟ جونور کامل کيه؟
گفتی: بيا زندگی خیلی زيباست دويدم
چشم فرستادی برام تا ببينم که ديدم
پرسيدم اين آتش بازی تو آسمون معناش چيه؟
کنار اين جوی روون نعناش چيه؟
اين همه راز اين همه رمز اين همه سر و اسرار معماس؟
آوردی حيرونم کنی که چی بشه نه والا؟؟
مات و پريشونم کنی که چی بشه نه بالله؟
پريشونت نبودم؟؟ من حيرونت نبودم؟؟
![]() تازه داشتم می فهميدم که فهم من چقدر كمه!؟
اتم تو دنيای خودش حريف صد تا رستمه...
گفتي:ببند چشماتو وقت رفتنه
انجير می خواد دنيا بياد آهن و فسفرش كمه
![]() چشمای من آهن انجير شدن
حلقه ای از حلقه ی زنجير شدن
عمو زنجيز باف زنجيرتو بنازم
چشم منو انجيرتو بنازم
ديوونه کيه؟عاقل کيه؟ جونور کامل کيه؟
.....................................................
![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 19:14 توسط بابایی |
|
|
یادت هست بابایی؟ از سپیدارهای کنار راه...که با باد می رقصیدند...گفتیم؟ از اردی بهشت عشق و...از سهراب...؟ از سهراب که گفتم...گفتی: می خوای دلم را بشکنی و گریه ام بیاندازی؟ گفتم: به خدا نه....! گفتی: در این صبح قشنگ...نمی توانی از زخم های نگویی...باباییِ من!؟ از غزل بگو....نکند...از یاد برده ای، آن همه قول و غزل را؟ گفتم : این آفتاب عالم تاب...خیلی خوب می داند....که عشق...با کوله باری از غزل به خانه دل
من می آید! گفتی: تو ماه را دوست نداری بابایی؟ گفتم: خیلی دوسش دارم.... گفتی: از ماه آسمان دلت بگو....
گفتم: برای اینکه از ماه تمام دلم بگویم...بگذار....دمی و درنگی ببینمت! پرده ی توری را کناری زد....و من دیدمش...دیدم...همان ماه من بود....که می خندید! خندیدم و.....قلم برداشتم و....به یادگار....بر روی ستون سنگی نوشتم: موسم اندوه که فرا می رسد....ماه را نگاه کنید! و همان جا نشستم و....یک دل سیر دیدمش........!
یادت هست...بابایی؟؟؟
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385ساعت 11:11 توسط بابایی |
|
|
حالا که...وامونده و بریدم....حالا که...سویی نداره چشمام حالا که تموم دل و دستم...از شنیدن اسم قشنگت... به لرزه می افته! می خوای بگم که تو... تو ما رو دیوونه کردی؟؟؟ آره...تو...تو ما رو...دیوونه کردی...بابایی!
گفتم: من امشب...هفت ساله شدم! گفتی: لحظه خوب عزیمت...بر تو خوش....بابایی! گفتم: نگاه ونفس و تو مرا با خود می برد...دخترم! گفتی: دل را از آواز عشق سر ریز کن...تا ببینی که... گفتم: که همه دنیا کف دستی بیش نیست! گفتی: و انسان همیشه رفیق اندوه نیس...روزهای خوش هم...هست! گفتم: به جان تو! که از همین عصرهای قشنگ تو....تنها دلی عاشق به عشق تو مانده است و بس! گفتی: پس از لبخند و عشق....از مهر و مهربانی بگو بابایی! گفتم: اگر از عمرم....دمی مانده باشد و آنی...آن...آن هم از آنِ تو! جونِ بابایی!
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 14:21 توسط بابایی |
|
|
مي انديشديدم كه گناه…تكرار تجربه هاست! و شيطان از دريچه ي صدف پوسيده اي سرك كشيد و گفت: خداوند، اداره ي جهان را به انسان سپرده است! در ساحل بودم، از مرغ دريا ندا رسيد هيچ كلمه يي سفيدي حضور مرا آئينه نمي شود! گوش دادم به سقوط بلوط پير، در جنگل انبوهِ پشتِ سرم... و باد، ندا داد: راز جاودانگي را در قوزك پايش بخوان! و نهال نو مي گفت: روز و شب حيات مرا كفاف مي دهد! زمستاني از پي زمستاني مي گذشت، تا در بامدادي سفيد شعله يي در هيات زني...دستش را بر شانه ي سردم گذاشت!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 22:6 توسط بابایی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
گفتم: برای اینکه از ماه تمام دلم بگویم...بگذار...دمی و درنگی....ببینمت...بابایی!
|
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 |
|
RSS
|