![]() |
![]() |
|
| این جهانی که همش مضحکه و تکراره....تکه تکه شدن دل چه تماشا داره!؟ |
|
سلام... سخته! اما باید گذشت....هر اومدنی یه رفتنی داره...اینو خودش می گفت! وبلاگ بابایی هم با همه ی خوبیها و بدیهاش به آخر خط رسید! بابایی...دخترک...از اینا فقط یه خاطره مونده!! از همه ی دوستانی که تو این مدت اومدن اینجا ممنونم...دست همتون و می بوسم و همین حالا با همه ی شما خدافظی می کنم... بابایی هموتون و دوس داره...! منتظر وبلاگ جدید من باشید...! ---------------- خداحافظ...همین حالا...همین حالا که من تنهام! خداحافظ...به شرطی که بفهمی...تر شده چشمام! خداحافظ کمی غمگین...به یاد اون همه تردید! به یاد آسمونی که...منو از چشم تو می دید! اگه گفتم خداحافظ...نه اینکه رفتنت ساده س... نه این که میشه باور کرد...دوباره آخر جاده س... خداحافظ...واسه اینکه...نبندی دل به رویا ها! بدونی بی تو و با تو...همینه...رسم این دنیا...! خدا حافظ....
-------------------------------------------- وبلاگ جدید من: www.kafedidar.blogfa.com |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 20:7 توسط بابایی |
|
|
سلام.... هر کاری کردم نتونستم وبمو ببندم...چند بار سعی کردم رو دکمه ی حذف وبلاگ کلیک کنم اما....نشد که نشد! نمی تونم از خیلی چیزا بگذرم... ترجیع بند آخرین ترانمو براتون می نویسم...تا بدونین چرا برگشتم!
خیلیا رفتن و اومدن ولی...دل من هنوز پر از احساسه! این دل همیشه تنها و غریب...فاحشه خونه ی شاه عباسه!
حدس می زدم بودنم با نبودنم فرقی نکنه! خیلیا دیدن من نیستم و...! مهم نیس...گاهی وقتا هیچی مهم نیس!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 20:47 توسط بابایی |
|
|
یک مطلب علمی از خودم! تنها زنها نیستند که دوره ی ماهیانه دارند! مردها هم پریود می شوند! من پریود شدم!! از نظر فکری!! تا اطلاع ثانوی...تعطیل...شاید هم برای همیشه!!!
تو مُردی بابایی!! خیلی وقته!! تو مُردی!! از همه ی خانومهای محترم و مودب! بخاطر نوشتن همچین پستی عذر می خوام...! بابایی...خداحافظ!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 18:47 توسط بابایی |
|
|
سلام...یه ترانه ی دیگه از خودم....دوست دارم نظراتتونو بدونم!
سوژه ی خنده! دل من واسه خودم تنگ شده! خیلی وقته خودمو گم کردم! توی بی تفاوتی صورتا...شب و روز پی خودم می گردم! کوچه ها رو پشت هم گز می کنم...با یه فکر عاصی پای خسته! حتی کوچه هام با من لج کردن...هر جا که پا میذارم...بن بسته! این روزا مثل یه قهوه تلخم! اعتماد ندارم حتی به خودم! روزگار من سیاهه و ولی...سوژه ی خنده ی آدما شدم! به کدوم جرم و کدوم گناه باید...به غم تنهایی عادت بکنم؟ از خودم شاکی ام اما آدما...به کدوم دادگا شکایت بکنم!؟ یه نفر نیس که بپرسه آی عمو!! واسه چی خسته و دلمره شدی؟! هیچکسی نیس که بفهمه حالمو...آدما میگن: ((که افسرده شدی!)) شما که قشنگه روزگارتون...زندگی رو خوب و زیبا می بینین! شما که بی دردی از درداتونه...سیری چنده دل خوش بهم بگین!! گیج گیجم مث اون عقربی که...شعله میکشه آتیش دور و برش!! بین مرگ و زندگی گیر کرده...خودکشی می کنه اما آخرش!! دل من واسه خودم تنگ شده! این روزا مثل یه مرده سردم! چرا هیشکی نیس به دادم برسه!؟ آدما! من خودمو گم کردم!!!
|
|
+ نوشته شده در
جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 13:0 توسط بابایی |
|
|
سلام... نه من....نه دخترک...امروز فقط برای تو...پدر عزیزم! برای تو که همیشه نبودی و....اما بودی! برای تو که نیستی و اما هستی...همیشه! برای تو...بابایی ترین بابایی دنیا! دستات و می بوسم...و دوست دارم....مثل همیشه!
می تونید برای دیدن عکس از آدرس زیر استفاده کنید: http://i19.tinypic.com/6atfk3m.jpg فرا رسیدن میلاد امیر المومین علی (ع) رو به همه ی بابایی های دنیا تبریک میگم! ----------------------------------------------------------------------------- اما... امروز باید خیلی چیزا رو واستون روشن کنم.. اولیش در مورد منبع نوشته هایی که اینجا می خونین. تمامی متنهایی که تا الان نوشتم....(به غیر از ترانه ی خودکشی) از نوشته های دکتر معظمی هستش که بوسیله ی پرویز پرستویی بزرگ در یک سی دی به نام بابایی دکلمه شده... و همچنین بعضی های از نوشته هام از نوشته های شادروان حسین پناهی هستش... شما دوستان عزیز می تونین سی دی بابایی و کتابهای مرحوم پناهی رو از فروشگاههای بزرگ و معتبر تهیه کنید و یا برای راحتی کارتون به دارینوش مراجعه کنید... آدرس: تهران- خ شریعتی- سر خیابان دولت- فروشگاه دارینوش تلفن : ۲۲۰۰۰۴۰۰۰-۰۲۱
و برای اولین بار یه قسمت از این آلبوم رو برای دان لود براتون میذارم... و بهتون پیشنهاد می کنم حتما دان لود کنید: اما مطلب دیگه در مورد دخترکم.... خیلی از دوستان می پرسن این دخترکت کیه؟ شاید واستون جالب باشه که دخترک من بین خود شماس! لینک وبلاگش این بین لینکای خود شما بغل وبلاگمه! حالا بماند که کیه و چیه! گاهی وقتا به این جا هم سر میزنه...شما اگه سوالی ازش دارید تو قسمت نظرات بنویسید تا جوابتونو بده! از خودش بپرسید...!!! شاد باشید...از اینکه منو تنها نمی ذارین ازتون ممنونم...! با تشکر....بابایی همتون....بابایی شما!
|
|
+ نوشته شده در
جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 13:9 توسط بابایی |
|
|
سلام... من اصلا قصد نداشتم تو این وبلاگ از خودم شعر یا ترانه ای بذارم.... اما امروز می خوام اینکار و بکنم... دوست ندارم نظراتتونو بدونم...اگه اینجوری خوبه...گاهی وقتا از خودم ترانه بنویسم.... خودکشی!! دوباره شب شد و من دوباره آروم ندارم! نمی تونم چشامو یه لحظه رو هم بذارم! بازم امشب مث هر شب پُرم از حسرت خواب! عاصی و دل زدم از یه مشت سوال بی جواب! عصبی کرده منو این همه رمز این همه راز! فکر خط خطیِ من پر شده از غیر مجاز! به سرم زده که قید زندگی رو بزنم! به سرم زده که تیغو بکشم رو گردنم! وقتشه فکری به حال فکر بی اساس کنم! وقتشه دنیا رو از دست خودم خلاص کنم! اسم تو مثل همیشه رو لبای خستمه! بسته ی قرص ترامادول کنار دستمه! دوباره خیره میشم به کاغذ ترانه هات! دوباره پا می ذارم تو کوچه های خاطرات! وقتشه واسه همیشه یادت از یادم بره! وقتشه که از منم فقط بمونه خاطره! قرصا رو بدون آب دونه به دونه می خورم! تیغو می ذارم رو گردنم رگم رو می بُرم! آخرین سیگار زندگیمو آتیش می زنم! توی دستای خودم میشکنم و جون می کَنَم! می بینم سایه ی مرگو که میاد توی اتاق! خیلی حس خوبیه یه حادثه س...یه اتفاق! هر چی جون مونده برام جَم می کنم تا آخرین بار... رو یه کاغذ بنویسم...زندگی....خدانگهدار....!!!!!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 13:6 توسط بابایی |
|
|
سلام دخترک من! ادامه ی نامه ها را برایت می نویسم...! ساعت ۲.۳۰ دقیقه بامداد... نه خوبم.....نه بد! سیگاری روشن می کنم و به برق چشمهای تو می اندیشم....!!! تو به جای سیگار پسته بشکن! یا آب پرتغال بنوش!تا سالم زندگی کنی! به سرعت دارم در سیاه چال تکلف سقوط می کنم... هر چه از تو و خودم نوشته ام و گفته ام را پس می گیرم... و به جایش سیگاری روشن می کنم...!!! همیشه پندارم این بود...که ما ( من و تو!) هنوز به زندگی موعود خود نرسیده ایم و برای رسیدن به زندگی موعود ذهنمان...باید سوار بر اسب زمان پیش برویم... غافل از اینکه کسی نبود تا به ما بگوید: (( هی عمو!!! زندگی همین است!!)) حالم خوب نیست! برایم دعا کن! چشمهای تو گل آفتابگردانند!! به کجا نگاه کنی...خدا آنجاست...!!! هزارمین سیگارم را روشن می کنم...پس چرا سکته نمی کنم؟ نمی دانم......!!!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 19:35 توسط بابایی |
|
|
مژگان ضحاکی: این بابایی کیه!؟ فکر نمی کنی......تکراری شده!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟ -------------------------------------------------------------------------------- من اگه از چشمای تو میگم... من اگه از تیغ نارفیق ِ به گلو نشستت...من اگه از زخم کاری دل میگم... دلخور نشو...جون پناه من.... من از چشمای تو میگم تا تو بدونی که دلم تنگه برا...خونه و....هم خونه! دلم تنگه برا آسمونی که دیگه....آبی نیس... دلم تنگه برا دل پولادم....که دیگه تا شده...خم شده...شکسته س... .................... این دل نوشته ها را....دوستش دارم... همه ی این کلمات و واژه ها را...که نه! که تمامی...مقصود دلم را... اهل روزگار بدانند....من او را دوست می دارم.... هنوز عطر نگاه اون با من است.... هنوز آن دستمالی که اتو کشیده...کنج رفع است...برای من یعنی تمنای او! حتی...آن مهری که به کینه آمیخته است... هنوز آن گوشه های نایاب دلم...سیِ بودن ِ با او....بی قرار است... هنوز نامش....قشنگ ترین قشنگی هاست....دراین اوقات ناخوش دلتنگی ها.... هنوز....
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 20:11 توسط بابایی |
|
|
روسری تو را در باد... در راهی که آمدیم....به روزها دادیم و جا نهادیم در کنج دنج دل... تا که گفته باشیم....از عشق! از عشق سر به زیرمان...برای روز مبادا...!! چرا که می خواستیم....تا عشق بماند! باشد! قشنگ و درست.... برای تو...جون دلم...بابایی من!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 20:18 توسط بابایی |
|
|
سرباز خونه! فرمانده ی احساس من! جز من واست کی می مونه!؟ جز من کی حاضره بازم...بمونه تو اون سرباز خونه!؟ اون که می گفتش دنیا رو....دور سرم می چرخونه! تَرَکِ دل رو بند نزد...شکستنو بفهمونه! تو پادگان جفت چشات...جفت پا زدم بی معرفت! عمری بودم سرباز صفر...عمری بودم تو مهرِکَت! گفتی دو ساله خدمتت...اما شده یه روزگار..!!! خراب شه اون سرباز خونهَ ت...خراب شه رو سرت سوار!!! -------------------------------------------------------------------- ( برای دیدن عکس این پست به روی این آدرس کلیک کنید:)) http://i18.tinypic.com/4yrbsc6.jpg ((می تونید حدس بزنید بابایی کدومشونه!!!؟؟؟)) |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 20:23 توسط بابایی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
گفتم: برای اینکه از ماه تمام دلم بگویم...بگذار...دمی و درنگی....ببینمت...بابایی!
|
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 |
|
RSS
|